خرید بک لینک
ژان وارژان:

چه دنیای عجیبیست مرا بخاطر دزدیدن یک تکه نان سالها به زندان انداختند ودر زندان سالها به من نان مجانی دادند.

برچسب: نویسنده: نوید ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 2:46

نمی توانستم با مردم صحبت کنم

و اگر صحبت می کردم ،

فقط تنهایی ام افزون میشد

و من

دست کم تا حدی با وحشت تنهایی آشنایم

نه تنهایی در خلوت

بلکه تنهایی در میان مردم

#کافکا

برچسب: نویسنده: نوید ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 2:46

ما شاید در تمام عمرمان یک خیانت میبینیم

با یک انسان بی چاره ی بدبخت اشنا میشویم

یک داستان تلخ می شنویم

یک یا چند مرگ عزیز میبینیم

اما خدا....

هروز خیانت میبیند

هروز چندین انسان بدبخت رامیبیند

هروز هزاران داستان تلخ میشنود

وهرثانیه شاهد چند مرگ است

اه چقدر خوب است که حتی یک روز هم جای خدا نیستیم

عجب صبری دارد.

برچسب: نویسنده: نوید ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 2:46

14 بهار است که در زندگی من بی وقفه می اید و می رود به حال خوب و بد من و تو هم کاری ندارد فقط خودمان مسئول لحظات خوب و بدمان هستیم اینبار بیایید نه کاری به حال بد دیگران داشته باشیم نه خرده شکسته های

برچسب: نویسنده: نوید ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 2:46

-تنهایی جای زیادی میگیره فقط وقتیکه قلبت بره میاد سراغت.

+ولی من ترجیح میدم با رفتن خودم جا برای تنهایی باز بشه.

برچسب: نویسنده: نوید ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 2:46

نمی تونم آدم ها و زندگی رو درک بکنم...

ملیارد ها نفر تاحالا به دنیا اومده زندگی کرده و مرده...

و هیچ کدوم هیچ غلطی نکردند که دنیا این نباشه...

پس من چرا باید انقدر الکی تلاش بکنم تا یه احمقی باشم مثل بقیه؟

چرا تو داری تلاش میکنی چرا همه همین طورند؟

هممون از زندگی گلایه داریم ولی چرا هنوز چهار چنگی بهش چسبیدیم؟

چرا نباید حداقل یه روز برای خودمون زندگی بکنیم نه برای آینده نه گذشته و نه برای کس دیگه ای...

برچسب: نویسنده: نوید ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 2:46

بعضیهامون گاهی اوقات خیلی خودمونو بخاطر یه سری مسائل اذیت می کنیم. عصبانی میشیم، داد می زنیم، دل عزیزامونو می شکنیم و خلاصه آسمونو به زمین می دوزیم. خب اونموقع واقعا اون یه چیز برامون خیلی ارزش داشته

برچسب: نویسنده: نوید ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 2:46

خیلیا تازگیا بهم میگند خبر مرگت یخورده بخند...

خواسته زیادی نیست برای شماهایی که از اول به خنده های مصنوعی خودتونو عادت دادین

ولی یا من دیگه کار از کارم گذشته

یا اینکه فقط نیاز دارم یکی پیدا بشه بگه چطوری بخندم...

فقط همین

یه راهنمایی کوچولو...

برچسب: نویسنده: نوید ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 2:46

یه آهنگ بود فکر کنم اسمش 15 سالگی بود که می گفت: دوره ی دیوونگیمو هیجان زندگیمو عشق 15 سالگیمو چشمای تو یادم انداخت.. همه میگند دوره ای که من توشم عالیه پر از هیجان و چیزای جذاب و نو عشق، روابط تازه،

برچسب: نویسنده: نوید ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 2:46

یه دایره دورم می کشم و بالاش می نویسم ورود ممنوع.

حیف که نمی دانستم زبان مرا نمی فهمی و وارد دایره ی تنهایی ام می شوی...

برچسب: نویسنده: نوید ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 2:46

صفحه بندی